عماد الدين حسن بن علي الطبري ( مترجم : عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى )
110
اخبار و احاديث و حكايات در فضائل اهل بيت ( ع ) ( فارسي )
و از جمله خلايق علي را برگزيد ، و تو را به دو داد ، و وي را وصيّ من كرد ، و علي از من است و من از او ، و علي شجاعترين مردمان است به دل ، و حليمترين مردمان است به حلم ، و سخيترين مردمان است به كف ، و مقدّمترين مردمان است به اسلام ، و عالمترين مردمان است به علم ، و حسن و حسين پسران وياند ، وايشان مهتران جوانان اهل بهشتاند ، و نام ايشان در تورات شبّر و شُبير است از بزرگواري ايشان بر خداي - عزّوجلّ - يا فاطمه ! مگري . به خدا كه چون روز قيامت شود ، پدر تو را دو حُلّه درپوشانند ، و علي را دو حُلّه ، ولواي احمد [ لواء الحمد ] در دست من باشد ، من آن را به علي دهم از كرامت و بزرگواري او بر خداي - عزّوجلّ - و خداي تعالي علي را شفاعت دهد با من ، وشفاعت ما قبول كند . يا فاطمه ! مگري . چون روز قيامت شود ، منادي ندا كند كه : يا محمّد ! نيك جدّي است جدّ تو ابراهيم خليل ، و نيك برادري است برادر تو عليّ بن ابي طالب . كليدهاي بهشت در دست علي باشد ، و شيعه وي رستگاران باشند روز قيامت و به بهشت روند . [ بحار : 37 / 92 - 93 ] چون من اين بگفتم ، گفت : مِن أيْنَ أنْتَ ؟ گفتم : از كوفه . گفت : اعرابي يا مولي ؟ گفتم : اعرابيام . سيجامه به من داد و ده هزار درهم . پس گفت : ما را خرّم گردانيدي . مرا حاجتي هست ، به تو گفتن مقتضي است ان شآء اللّه تعالي . فردا بيا تا به مسجد آلفلان رويم كه مرا آنجا برادري است مُبغض عليّ عليه السلام . ابوجعفر گفت : آن شب در اضطراب عظيم بودم تا روز شد . چون بدان مسجد رفتيم در صف اهل نماز بايستادم . جواني ديدم كه در جنب من بايستاد . عمّامه بر سر بسته و طرف عمامه بر روي انداخته [ 53 ] چون عزم سجود كرد ، عمّامه از روي وي بيفتاد ؛ سر و روي وي چون سر وروي خوكان بود ، و چون سلام باز داد دست من گرفت و مرا گفت : ميدانم كه با برادر من هم اعتقادي . گفتم : بلي . دست من گرفت و مرا به خانه خود برد و گفت : بدان كه من مؤذّن آل فلان بودم ، و هر روزي ميان بانگ نماز و قامت هزار بار لعن ميكردم . در هر صبح روز آدينه چهار هزار كَرت لعن ميكردم . روزي در آن دكان